نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
::خط آخر::

               به نام حضرت مهر  

خط آخر

                              خط آخر                            

 

  • عقیق

  • اشک آسمون

  • هوای شرجی

  • راحیل

  • کوچه

  • بوی باران

  • تا شقایق

  • تنهاترازکویر

  • تیگلاط

  • جوانها

  • خیابان نقره ای

  • قلم...

  • طلوع

  • مثل هیچ کس

  • روح تکیده

  • سرگیجه

  • صبر هزاران ساله

  • صدای آک

  • عشق(ع)

  • عطیه برتر

  • قلعه تنهایی

  • کلبه شیطان

  • من.درخت.باران

  • نسل سوم

  • خرداد82

    تیر 82

    مرداد82

    شهریور82

    مهر82

    آبان82

    آذر82

     

      

     

     

    جمعه، 3 بهمن، 1382

    نامه تمام شد...مترسک رفت

    جمعه امروز بوی خوبی داشت. بوی نرگس. بوی شب بو.
    جمعه امروز رنگ قشنگی داشت. مثه يه بيرق.


    ........گفتنی ها کم نيست... من و تو کم گفتيم...

    D eath , I'm D ead
    did

    بانو سلام. خداحافظ. عمری گذشت.
    حرفهايم بعد از ۸ ماه بوی خستگی می ده. بوی عجيب غربت. تلخ شده. بد مزه و رنگ پريده. حرفهايم بعد از ۸ ماه می خواد بخوابه. خستگی در کنه.
    حرفهايم بعد از ۸ ماه با شما بودن. گفتن تکراری شد. از دروغ فاصله گرفت.
    ۸ ماه من با شمل بودم.۸ ماه تمام. ۸ ماه که بهترين روزهای عمرم بود. روزهايی که همه اطرافيانمو شناختم. همه کسايی که بهشون عشق می ورزيدم . همه را شناختم و به شناخت خودم لعنت فرستادم. ۸ ماهی که با غربت تنهايی آمدم و به غربت کوير دارم ميرم.

    من اهورا بودم . آرام هم بودم. اما هیچ کدام نبودم. شاید با قویتر از اینها بود . محکمتر از اینها.
    من سعی در اهورا بودن داشتم. سعی در آرام بودن...اما زهی خیال باطل.

    من . اهورا . فرزند اين خاک . که نشان سرخی اش بر چهره ام است . و نشان پاکی اش بر طلوع خورشيدش . و صداقت مردمانش همچون آبهای آبی اش بی کران است .
     
    من اهورا فرزند اين آب که وسعتش به سينه های رنجور مردمانش می ماند و استواريشان به سان کوههای سر به عرش کشيده است. به تمام شما .به تمام پسران اين دشت . به تمام دختران اين خورشيد به تمام ساکنان اين پاره بهشت افتخار می کنم.

    سرخ گونه . من به تو می بالم به رشادت تمام مردانت . به پاکی تمام مادرانت . به سينه های
    لاله گون جوانانت.
    من به عشق پاکت عشق می ورزم.
    عاشق آمده ام. عاشق تر می روم.
    عاشق بمانيد. سبز.سرخ. آبی. سفيد......داداش کوچیکه

    خيلی چاکرتونم:
    هوای شرجی(نگاه) اشک آسمون(جمشيدی) تابستون(آقا نيما) خيابان نقره ای(امیر و احسان) عقیق گرانقدر  سرگیجه(علیرضا  ) به سادگی (سولماز)   ما نسل سومی ها(علی) کلبه شيطان(اهريمن)  BLOOPER (اهورا)   من.تو.درخت باران(سارا خانم)  نفرين نامه(پرويز) عشق عليه السلام(حسين)  قلم توتم من است(آقای حبيب قاضی عسگر)  صدای آک(سوگند)
    طلوع خورشيد( طلوع)  تنها تر از کوير(سمانه)   ايران لاور(آرش) راحيا مرغ مهاجر عزيز  تمدن ايرانی(آروين خان)  همه چيز از همه جا(دونفر که اسمشان يادم نيست) مثل هيچ کس  دردهای تنهايی(محسن) شواليه تنها  غروب بنفش .

    و نام تو بانو که از قلم افتاد.
    حلال کنید.
    یا حق

    من فقط روی سنگ قبرم خواهم نوشت


    سکوت را رج زدند


     


     

    پنجشنبه، 2 بهمن، 1382

    کارهايم رو به اتمام است

    به نام مهر
    آه ه ه ... سلام. خيلی حرف واسه گفتن داشتم.از خودم و خودت. از....
    نا محرم هست نمی گم.

    شب که در بستم و مست از می نابش کردم
    ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

    ديدی آن ترک خِطا دشمن جان بود مرا
    گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

    +++++++

    دروغ: جوری شده مردم اگر دروغ نگند انگار اموراتشون نمی گذره. انگار نمی شه. شده جزو اصول اوليه هر بشر. اما....به قول صادق: تنها مرگ است که دروغ نمی گويد.

    ++++++++++

    چند روز پيش حوالی خونه امير اينا زلزله شده.زنگ زدم بينم زندس يا مرده. يه چند تا آيه از قرآن برام خوند که...........

      و بگو من برای ترسانيدن خلق از عذاب با دليلی روشن آمده ام¤ عذابی که بر کسانی که آيات خدا را قسمت کردند نازل نموديم¤ آنان که قرآن را جز جز و پاره پاره کردند¤ سم به خدای تو که از همه آنها سخت مواخذه خواهيم کرد...غم مخور و به ذکر اوصاف کمال پروردگارت تسبيح گو و از نمازگزاران باش¤ و دائم به پرستش خدای خود مشغول باش تا ساعت يقين بر تو فرا رسد(حجر)


    نوشته شده توسط اهورا آرام
    یک نفر از غار تنهایی


    سکوت را رج زدند


     


     

    دوشنبه، 29 دی، 1382

    خودت و گول می زنی يا منو؟ ببين تو بزن پاره کن.بشکن.بسوزون. بريز دور. هر کاری می خوای بکن. بکن اما...خودت و می خوای گول بزنی يا منو؟

     اما...يه حرف دارم برات...يا شايدم يه سوال... تو با ذهنت چيکار ميکنی؟ با قلبت؟ با تپش های قلبت؟ هان؟

     اونا رو هم گول می زنی؟ خودت؟ باشه. اما مطمئن باش راه به جايی نمی بری با اينها.
     من همون جام.همون جايی که دست هيچ کس حتی خودتم بهش نمی رسه. می دونی من اونجا نشستم. حک شدم می خوای پاکش کنی...بخوای يادت بره بايد بندازيش دور.

    خودت و گول نزن.

    بارون و دوست دارم هنوز
    چون تو رو يادم می ياره

    نوشته شده توسط اهورا آرام
    من واسه تو نوشتم که نخوندی.


    سکوت را رج زدند


     


     

    چهارشنبه، 24 دی، 1382

    ۲۱ ذوالقعده/۱۴ ژانويه

    ۱-من امروز حالم خيلی خرابه. هميشه با خودم می گفتم رسانه های ايران راست نمی گند اما زياد هم دروغ نمی گند اما الان نظرم عوض شده. (خواستم گوينده خبر را هم بنويسم که پشيمان شدم).يکی از رفقا حالش بد جور تو قوطی بود گفتم چه اتفاقی افتاده و وقتی که گفت من خفه شدم.همين هيچ حرفی نزدم. خفه.خفه خفه خفه.

     منبع موثق است فقط واسه اينکه برای کسی اين پرشين دردسر درست نکنه نميگم.
    می دونيد آمار کشته شدگان بم چندتاست؟ نه. نمی دونيد ديگه. می خوای با انگشتت حساب کنی؟ نه عزيزم نميشه. ش......ص.........ت....ه....ز.....ا.....ر......ت........ا........

    سر همش کن می فهمی.تو شيراز دو تا کاميون که کمکهای مردمی به شهر بم بوده.پر از پتو. رفتن همه ی پتو ها را فروختن. تازه حالا دارم می فهمم که بعضی هاچی می گفتن. من فقط می تونم خفه بشم. خدايش بيامرزاد آدمی را که از آب و خاک و عشق بود....خفه.
    ---------------------------------
    و حرف خودم.
     من خيلی واسه اينکه چرا اومدم رو خاک فکر کردم. چرا موندم. و چی منو نگه داشت. و هميشه به يه چيز رسيدم و اونهم عشق. عشق به همه چيز و همه کس. اما هيچ وقت هيچ کس نخواست اينو باور کنه.قبول کنه و من هم هيچ نگفتم. می گم که اونی که می خونه بفهمه..من دارم از اين شهر ميرم .اگر خدا بخواد و تو ديگه مجبور نيستی اين صفحه رو بخونی که بفهمی با من چه نکردی. من به همون زخم هم زنده ام. 
     


     می گويند نگو؛نمیگويم.
     مي گويند نباش؛نيستم.
     می گويند نخواه؛نمی خواهم.
    اما مطمئن باشيد که به دنيای شما هم فکر نمی کنم و شما نمی توانيد فکر کردنم را بدزديد!
    من عاشقم

    نوشته شده توسط اهورا آرام.
    من فقط برای زنده ها می نويسم.


    سکوت را رج زدند


     


     

    یکشنبه، 21 دی، 1382

    جمعه نزديک است...

    به نام نامی الله
    سلام يکشنبه خوبی داشته باشين.

    بهانه های ماندن و گفتن کم نيست
    اما سرنوشت من چيز ديگريست

    ژانگولر بازی در مجتمع کارگران:

    روز پنجشنبه عصر ساعت ۵ قرار بود که جشن شروع بشه. از همون اول که ما آقايان متشخص را از خانمهای متشخص جدا کردند.آقایان رفتند طبقه بالا و خانمها طبقه پایین و بعد تا کی هم داشتند سيم به هم می پيچيندند که ای نبلند گو ها کار کنه.
      شروع ساعت ۵:۲۰ با خواندن سرود ملی ايران که قربونشون برم کسی بلد نبود. بعد از آن يه خانم خوب يه شعر خوندند که من گفتم خانم نظر آهاری که حدسم هم درست در اومد. بعدش آقای ضابطيان( هم ولايتی) و خانم بهاره رهنما آمدند روی سن به عنوان مجری.
      منصور خان می خواست حال بگيره اونم حال کيو؟ حال ساندويچ اما ماشالله به اين بزرگمهر که حال اين منصور را جا آورد.
      بعد هم بچه های تحريريه آمدند روی سن و به سوالها پاسخ دادند.اما در اين ميان چند تا سوال جالب بود:
    ۱- کسی از آقايان(متوجه ايد آقايان) پرسيد: خانم نادری شما که عشق و مرگ می نويسيد .تا حالا خودتون عاشق شديد؟ و شرمين خانم هم پاسخ دادند: مگه ميشه کسی عشق و مرگ بنويسه اما خودش اينکاره نباشه؟.............جان من جواب و حال کرديد.

    ۲- يه عده آقای معلوالهويه رفته بودند پايين نشسته بودند بی ناموسی.قاطی نامحرما.بعد يه آقايی(ملطفتيد يه آقا) پرسيدند : آقای ضابطيان فرق ما آقايان اين بالا با آقايان اون پايين چيه؟ و منصور خان جواب دادند شما خيلی آقاييد. دوباره پرسيدند اگر ما خيلی آقاييم اونا چی ان؟ جواب دادند: اونا خيلی آقا ترند...............چقدر اين بچه مظلومه.

     بقيه اش را سه شنبه.
    -----------------------------------------------------
     از رفقای گلم که مياند قدم رنجه می کنند به اين خط آخر سر می زنند کمال تشکر را دارم و اهورا را به بزرگی خودتون ببخشيد که نمی تونه بياد اونجاها. شما ببخشيد.

     ديگه حرفی ندارم.

    نوشته شده توسط اهورا آرام...نماز صبح
    من فقط فقط فقط واسه خودم می نويسم


    سکوت را رج زدند


     


     

    جمعه، 19 دی، 1382

    و آنگاه زمين سرد شد...

     
    به نام الله مهر
    شادی روح از دست رفتگان حادثه دلخراش بم....فاتحه

    وابداْ جز خدا هيچ کس نباشد که آن گناهکار کافر را از قهر و خشم خدا ياری و حمايت تواند کرد(۴۳)آنجا ولايت و حکمفرمانی خاص خداست که بحق فرمان دهد و بهترين اجر ثواب و عاقبت نيکو را هم او عطا کند(۴۴)چنين زندگانی تمام دنيا را مثال زن که ما آب بارانی را از آسمان نازل کرديم و به آن آب درختان و نباتات گوناگون در هم پيچيده و خرم برويند و سپس به صبحگاهی همه در هم شکسته و خشک شد و به دست بادها زير و زبر گردد و خدا بر همه چيز در عالم اقتدار کامل دارد(۴۵)مال و فرزندان زيب وزينت حيات دنياست وليکن اعمال صالح که تا قيامت باقيست نزد پروردگار بسی بهتر و عاقبت آن نيکوتر استـ(۴۶)

    با تشکر از دوست عزيزم امير م.
    -----------------------------------------------------
    سلام . آنچه که خوانديد آيات ۴۳ تا ۴۴ سوره مبارکه کهف بود.
    ديروز عصر جای همه شمايان خالی. من و اين آقا امير ديوانه با هم رفتيم جشن چله دوم چل چراغ.خيلی خوش گذشت.فقط به اين خاطر که دورمون پر بود از رفقای همسن و بچه های باحال اصفهان. و اينکه يه سری آدم کچل و يه وری هم ديديم. بد نبود. فکر نکنم تو وبلاگ ديگه ای بتونيد اين مطلب را بخونيد . پس برگرديد همين جا.صبح يکشنبه که با هم بخوانيم در جشن چل چراغ چه گذشت.

    جمال رخسار مهدی صلوات

    --------------------------------------------------
    قبل از اينکه بريد برای شفای بيماران حادثه دلخراش بم. دعا فراموشتان نشود.........يا حق

    نويسنده: اهورا آرام
    من فقط فقط برای دل خودم می نويسم.


    سکوت را رج زدند


     


     

    دوشنبه، 15 دی، 1382

    رفيق

    به نام مهر.
    هر آغازی يه پايانی داره.
    هر تولدی هم يه مرگ.
    اما دوستی بين من و شما پايان نداره.
    اين را قول ميدم.
    -----------------------------------------
    ۱- ميگند که بريزيليها و مکزيکيها از زباله واسه توليد برق استفاده می کنند.
     اوه ه ه ه کوه کندن....ما تو همين ايران خودمون از برق واسه توليد زباله استفاده می کنيم.

    ۲- حکايت همونه که يارو گفت می خوای بری جهنم ايرانيها يا جهنم خارجيها..ميگه چه فرقی می کنه؟
    ميگه: اينجا يه روز می خوان بسوزونندمون چوب ندارند می ريم چوب جمع می کنيم...نفت ندارن. روز ديگه می خوان تو آب جوش بندازن..آب ندارن..قبض آب و پرداخت نکردن.يه روز ديگه لوله آبشون ترکيده.روز ديگه ديگ ندارن.خلاصه خوش می گذره...اما جهنم اروپاييها سر ساعت کار می کنند.همه چيز هم به وقته.

    ۳- ياد اين افتادم که : بم را می سازيم. خدا خودش خبر داره کوتاهی از کی بوده. ما ستاد بحران تشکيل می ديم. ما هنوز نفهميديم که بايد ستاد بحران داشت باشيم. ما هنوز يه تيم نجات حرفه ای نداريم.ما کشف جسدهامون با بولدوزر و اين حرفاست.چی بگم آخه. خداوند همه خاکيان را مرحون مرحمت کند.

    ۴- وصيت نامه: يادتون نره.ی وصيت بنويسيد به درد می خوره.يه وقت ديديد وقت نکرديد.خبر نمی کنه. می ياد.

    ۵- ناراحت نشيد.چند روز ديگه منو تحمل کنيد منم رفع زحمت می کنم.ولی بايد قبل رفتنم حرف دلمو با چند نفر بزنم.

    التماس دعا.يا حق


    سکوت را رج زدند


     


     

    جمعه، 12 دی، 1382

    صبر

    خدای را گفتن
    چشمه ای است
    و نعمت خدای را
    فهميدن دريا؛
    « واستعينو بالصبر و الصلوة»

    سلام.
    ۱- سال نو ميلادی با يه عالمه تاخير مبارک...شما ببخشيد من يک کمی گيج تشريف دارم.

    ۲- نوشتم واسه دل مردم بم..واسه دل زخم ديده ايران. شايد اينجوری يک کم آروم تر بشم.
    نوشتم واسه دل خودم که تو هم به همين چيز دل ببند که غير ازاون کس ديگه ای را نداری.
    رفقا من می خوام بگم... دقت کنيد... آدما الان بين دوست داشتن و عادت کردن فرق نمی ذارند..مواظب باشيد.

    ۳- نوشتم که اينجا دارند ذان ميگن..يه مکبر خردسال خوش صدا داره نام الله می گه.همه در سماعند و من اينجا نشستم. الله مرا در اين سروش آسمانيت درياب.

    ۴- نوشتم بگم...مهدی بازم يه جمعه گذشت و من و سر کار گذاشتی...به خيالت من از رو می رم...اااااا کور خوندی من تا جون دارم می شينم تا بيای...انتظارت را ميکشم آقای خوب.
      راستی مهدی جان..جات خالی اگه ببينی چه گل نرگسهای تو باغچه در اومده... وای نمی ودنی..چه بويی داره.. اومدی گلا رو بو کنی مچت و می گيرم ميارمت تو... حالا تو ببين.

    ۵. همونی که خودت بلدی... يادت اون روز گفتم دارم نرگس می کارم..يادته؟ مهدی هم اومد به خيالم اما تو... کمرم و شکستی. يادت باشه.

    ۶-

     جمال دلربای مهدی صلوات

    نوشته شده..اذان مغرب جمعه...اهورا آرام
    من فقط برای سايه نداشته ام می نويسم


    سکوت را رج زدند


     


     

    یکشنبه، 7 دی، 1382

     

    سلام عزيزان.اينکه اومدم اينجا نوشتم فقط به يه خاطره ...به اين خاطر که هيچ کدام شما منو نمی شناسين که بخواين مثه بعضی ها مسخره ام کنين. اينکه من غير از خدا و شما ها کس ديگه ای ندارم. نوشتم که يک کم..سايد يک کم سبک تر بشم همين.نظر هم نداديد طوری نيست.

    آرامم رفت.به همين سادگی. آره به همين سادگی که تو داری اينجا رو می خونی. اهورا تنها شد. اهورا موند و يه گيتار زخمی و يه خدا بزرگ که من هنوز که هنوزه تو حکمت کاراش موندم.

     ميدونی رفيق وبلاگی آرامم که گفت می خواد بره٬باورم نشد ٬وقتی هم که رفت باورم نشد.مثه وقتی که پدربزرگم رفت.هنوز بعد از يک سال باورم نمی شه که رفته و بين ماها نيست. فکر ميکنم نشسته طبقه پايين داره نماز می خونه. فکرميکنم هنوزم ميگه: بابا اهورا با چرخ که می ری بيرون مواظب باش بابا.از دست راستت حرکت کن. هميشه هم با اين حرفاش دستش و تکون می داد.

     نمی دونم چی بگم. می دونيد ترم داره تموم ميشه و بچه ها همه دارند ميرن. من يه چيز بگم؟ به من نمی خندين؟ ............ من از تنهايی ميترسم. من از غربت می ترسم. من از هرچی ترسيدم سرم اومد. ترسيدم آرامم بره که رفت.

     فکر نکنيد آرام بی معرفت بودها. نه...نه به جان اهور.تقصيری نداشت.همش تقصير خودم بود. من برای اون فقط برای اون و خدا اعتراف کردم که چی بودم چی کار کردم و فقط هم به خاطر اون بود که برگشتم. من با تمام صداقتم بهش گفتم که چه بوده ام.اما اون قبول نکرد.خوب حقم داره...من کثيفم .من... اما اون پاک بود به قدری که....

     بگذريم. من اصلا حالم خوب نيست. اصلا. نمی دونم بقيه چه توقعی دارن که می گمن تو چرا اينطوری شدی؟ آخه نامردا مگه من آدم نيستم.

     نمی خوام مثه هميشه ام کفر بگم.می دونم شايد گناهی ازم سر زده يا هر چيز ديگه ای يا حکمتی بوده که اينجوری شد.

      می دونين من هر سه شب قدر قسمتم شد رفتم احياء بعد از اين سه شب بود که تصميم و گرفتم. از خدا خواستم هر چی صلاح اونه بشه. و اگه صلاح آرامم توی اينه که من نباشم من راضی ام.

     فقط يه حرفی خيلی چاکريم.ديگه هم هيشی.(اين دفعه درست گفتم؟)
     اين صفحه را هم فقط فقط به اين خاطر می نويسم که شايد بخونه.

     من ديگه حتی سايه هم ندارم.                      http://www.shineh.com/zelzele
     (اينجا ديگر اذان هم نمی گند)


    سکوت را رج زدند


     


     

    جمعه، 5 دی، 1382

     

     

    من دلم ديگر پنجره ای ندارد

     

    جمعه

    (اين نوشته دوباره آمده روی اون که قبلا اومده بود)

    من نمی دونم اصلا چه جوری بگم يا حتی چی بگم...فقط آمدم بگم که هموطنان عزيزی که ساکن شهر بم هستيد من و هم در غم خودتون شريک بدونين. به جان اهورا اگر توانايی اش را داشتم می يومدم اونجا.تنها حرفی که می تونم بزنم و شايدهم خيلی مسخره کننده باشه اينه که خداوند بهتون صبر بده.گرچه اين حرف دردی را دوا نمی کنه اما واقعا متاسفم.

    از همه ايرانيان عزيز در خواست می کن به هر نحو که می تونيد به هموطنان عزيز شهر بم کمک کنيد.

    باز هم می گم...خداوند خودش مددی کنه.


    سکوت را رج زدند


     


     

    سه‌شنبه، 2 دی، 1382

    نرگسها آمدند

    کيه که آخر ديوونگيه ٬ واسه چشات
    کيه جز من که می ميره واسه لحن خنده هات
    کی برات قصه می گه شبا که خوابت نمی ره
    کيه پا به پات می ياد وقتی که بارون می گيره

    کيه وقتی تشنه ات‌‌ ٬ رو ابرا بلوا می کنه
    اگه يک جرعه بخوای کوير و دريا می کنه
    يه شب موی تو رو به صدتا مهتاب نمی ده
    خودش می سوزه  ٬ ولی تن به سايه و آب نمی ده

    اون منم که عاشقونه شعر چشمات و می گفتم
    هنوزم خيس ميشه چشمام ٬ وقتی ياد تو می افتم
    هنوزم می يای تو خوابم تو شبای پر ستاره

    هنوزم می گم خدايا کاشکی برگرده دوباره

    و من هنوز غرق پندار هنوزم
    که چرا
    هنوز
    هنوز
    نرسيده است...


    سکوت را رج زدند


     


     

    شنبه، 29 آذر، 1382

    گفتنی ها کم نيست

    هفته چهل و یکم
    گذشته ۲۷۵روز/مانده ۹۰ روز

    ۱- شهادت امام جعفر صادق علیه السلام ۱۴۸ق
    ۲- شهادت عزالدین قسام بنیان گذار اولین سازمان جهاد مسلحانه در فلسطین۱۳۱۴ش
    ۳- روز تجلیل از شهید تندگویان
    ۴- درگذشت خطیب و مفسر. حجة الاسلام والمسلمین سید حسن درافشان ۱۳۸۱ ش

    سلام رفقا...اگر نظر می دی می خوام خونده باشی و نظر بدی...الکی حرفی نزنید...بخونید اگر خواستید بنویسید...فقط مربوط به حرفم باشه...نطر هم ندادی به وبلاگت سر می زنم....یا حق

    ۴۸ روز تمام ننوشتم.
    رفتم سفر.
    يه سفر دور به همه گندابها و غربتهای زندگيم.
    به تمام عشقهايم٬ به همه پاکيها و دلتنگيهام.
    به غربتم در اين ديار عاشق کش که از زندگيم فقط شبش را ديدم و فهميدم.

    رفتم سفر. يه راه دور.
    توبه کردم.گرگ...
    توبه گرگ مرگه.
    خيال تحفه ای بيش از اين را داشتم.
    اما تنها ارمغان سفرم...صداقت بود.
    تنها توانستم به صداقت بگويم و بينديشم.

    چه متاع بی ارزشی در اين روزگار که « مردمانش عصا از مور می دزدند»
    من از صداقتم آتشی برافروختم.
    خودم و همه زندگيم در آن سوخت.
    به خيال آنکه او مرا می بخشد.
    «او غضب آلوده به من کرد نگاه»
    و من هنوز غرق اين پندارم
    که چرا عشق کوچک من
    آشيان نداشت.

    من از سفر برگشتم.
    با دستانی خالی.
    فقط صداقت.
    و حالا با صداقت تمام که هيچ وقت نداشتم.
    به تو
    تو که خدايی می گم
    فقط هم به تو
    تو که آسمونی هستی.
    «الله
    اهورا
    پاک
    آبی
    بنده ات٬اهورا
    خسته است.
    مرا درياب.

    من به هيچ بندم
    به هيچستان رخت بربستم

    الله
    مرا در آغوش خاکت پذيرا می شوی؟
    من از جمعه خسته ام
    از انتظار اسب سفید با بیرقی سبز خسته ام
    الله
    من با مهدی ات قهر کرده ام
    الله من با رکوع و سجده بر خاک قهر کرده ام
    مرا در یاب.

    الله
    اهورا
    من خسته ام
    مرا در آغوش پاک خاکت پذيرا باش.

    من از خودم خسته ام
    جان اهورا
    من به همان دوزخ هم راضی ام.
    تو را به همين اذان که بر آسمان جاری است
    مرا درياب
    خسته شدم

    به کی بگم ديگه؟

    غير از تو کسی و دارم؟
    ...»

    من فقط برای سايه خودم می نويسم
    (نوشته شده توسط اهورا آرام...اذان مغرب جمعه)


    سکوت را رج زدند


     


     

    چهارشنبه، 26 آذر، 1382

    سلام بامرام..نامه منو هم بخون

    سلام خدای مهر
    سلام ايران
    سلام رفقای هموطن...امروز يه نامه می نويسم واسه يه عزيز٬ واسه يه خوب مهربون٬ اميدوارم اين نامه را بخونه و به حرفم گوش بده٬ بفهمه که من ديگه خستم٬‌بريدم٬ ديگه انقدر دوری نکنه و زودتر يه سراغی از من بگيره.

     بسمه تعالی
    سلام عرض شد خدمت شما . ما رو نمی بينيد خوش می گذره؟ غرض از اينکه نوشتم اينه که دنيا سخت شده٬ آدما نامرد و منم کثيف . اينا غمی نيست می شه گذشت و نديد و يا شايدم بهش فکر نکرد...اما حديث دلتنگی من ٬ تنهايی. ديگه تموم شدم.همش با خودم فکر می کنم تو چرا نمی آيی يه نگاه به من بندازی و منو با خودت ببری به يه دنيای خوب و پاک. می دونی اگه تو باشی من خوشبختم. به يه عالمه علت من می خوام تو بيايی. يه عالمه حرف که نمی شه گفت.
     عزيز آسمونی٬ اسم قشنگت و هر شب قبل از خواب هزار بار می گم تا شايد بشنوی و به سراغم بيای. خلاصه زود بيا. تنگيدم. تنها شدم تو ديگه تنهام نذار.
      راستی بهت نگفتم تا حالا...اسمت خيلی قشنگه. به همون اسمت زودتر بيا که دل اهورا ديگه طاقت نداره.دل بدجوری تنگه برات رفيق.

      قربان شما...اهورا آرام

    خوب اينم نامه اگه گفتين بايد به کی برسه...اين آدرسشه ..اين پايين...

     پلاک -۰ - کوچه نيستي . خيابان عدم . جاده مرگ . شهر عشق
     وزارت مرگ. برسد به دست جناب عزيز عزراييل خان گل.

      من فقط برای سايه خودم می نويسم.

    اهورای پاک نگهدارتان(نوشته شده...ساعت اذان مغرب)


    سکوت را رج زدند


     


     

    یکشنبه، 23 آذر، 1382

    من از اينجا خواهم رفت به سرايی پاکتر

    ۱۹ شوال / ۱۲ دسامبر
    ۱- حمله مزدوران رژيم پهلوی به بيمارستان امام رضا عليه السلام در مشهد  ۱۳۵۷ ش

     به نام نامهی الله . سلام بچه ها ؟ حالتون خوبه؟ چه خبرا؟ ما نمی نويسيم خوش می گذره؟
    باورتون می شه به همين راحتی ۴۸ روز گذشت...خيلی عجيبه نه؟ من اول رمضان رفتم که وقتی بر می گردم دستم پر باشه .اما زهی خيال باطل. الان هم که اومدم مجبور شدم بايد می يومدم... خيلی وقته تنها شدم...باورتون می شه؟ اما فهميدم خدا هست...کنارمه هميشه.

      از اين حرفا بگذريم. در مورد غيبتم بيشتر می نويسم و خواهم گفت . اما رفق قدر دل پاک و صاف خودتون و بدونيد.از روز سه شنبه فالب اينجا تغييرات کوچولويی ميکنه و من شروع می کنم.

     الف)از دوست عزيز و گرانقدر مرغ مهاجر بسيار سپاس به خاطر لينکی که به اين خراب شده دادند.
     ب) از جناب هوای شرجی هم ممنون.
     ج)از خواهر خوبم خانم سولماز با به سادگيشون بسيار سپاس.
     د)از دوست عزیزم امیر جان به خاطر این همه لطفش ممنونم...خیلی آقایی داداش.
     ه) به اهوراترين آرام زندگيم هم سلام...گرچه ديگه نمی خوای صدای نحس و کثيف منو بشنوی اما...

       يه حرفی : حضرت امام هادی ع می فرمايند :
     کسی که بر نفس خود احترام قايل نيست از شر او ايمن مباش.

    منم پيشا پيش بهتون بگم مواظب باشيد...
    قربان شما...روح اهورا...اذان صبح روز يکشنبه

    (من فقط برای سايه خودم می نويسم)


    سکوت را رج زدند


     


     

    دوشنبه، 5 آبان، 1382

    آخرين خطم را تو بخوان

    اول رمضان / بيست و هفت اکتبر

    ۱- درگذشت شيخ الرئيس حسين بن عبدالله بن سينا ۴۲۸ ق
    *- خروج قمر از عقرب ساعت ۱۳ و ۲۵ دقيقه

    5 آبان 61... منم قاطی آدمیزاد ها شدم
    بيست و يکسال
    به عبارتي هفت هزار و ششصد و هفتاد روز
    يا صد و هشتاد و سه هزار و نهصد و شصت ساعت
    که ميشه همون يازده ميليون و سي و هفت هزار و ششصد دقيقه
    دقيقترش ششصد و شصت و دو ميليون و دويست و پنچاه و شش ثانيه
    از شروع پرده اول زندگی من گذشت

    کوچولو می دونستی بزرگ بشی این معصومیتت رفته؟

    جام خوب بود به خدا...راحت و نرم و گرم...هم غذام جور بود و هم آسایشم...نه غمی داشتم نه غصه ای...آدم مگه از زندگی چی می خواد؟
    حداقلش این بود که آلوده به این همه گناه و کثیفی نبودم. به زور منو کشیدن بیرون.به زور . هرچی گفتم نمی خوام مگه من چه گناهی کردم؟ برین یخه اون « آدم » و بگیرین . به من چه اون یه کاری کرده من باید تاوانشو پس بدم؟ اااا بابا من بیگناهم.... من نمی خوام این دنیای کثیف .

    اما زهی خیال باطل.نشد و آمدیم به خیل آدمیان بی گناه گناه کرده پیوستیم.

    همیشه به این فکر می کردم که روز تولدم تو وبلاگم چی مینویسم . دروغ نگفته باشم خیلی متنها را تجربه کردم . می گفتم دست از این چرت نوشتنام بر می دارم و یک کم به نیمه پر لیوان نگاه می کنم...اما دیدم من واسه نیمه پر ساخته نشدم ... از فرار همیشه نفرت داشتم
    اما الآن مجبورم که فرار کنم. این آخرین خطهای وبلاگ خط آخر . وبلاگی که تمام زندگی من بود .

     جایی که نگفته ترین حرفام و می زدم. جایی که دوستان خوب و با ارزشی پیدا کردم . نمی دونم چه جوری بگم. اما اگه تو این چهار ماهه که مهمان خونه تون بودم حرف بدی زدم . به کسی اهانت کردم منو ببخشید . به جوونی من و به بزرگواری خودتون .

     مدتهاست که احتیاج به یه سفر دارم...احتیاج دارم به خیلی چیزها فکر کنم ... به چیزهایی که از دست دادم و چیزهایی که خراب کردم. رفتن با خود آدمه اما برگشتنش با خدا.

     به وبلاگ همه دوستان عزیز هم سر می زنم که نگین اهورا بی معرفته .
    ماه رمضان هم شروع شد . خدا یه سفره پهن کرده قد یه دنیا . تا می تونید از این سفره بخورید
    و از دست ندین.

      خاله ام هر وقت کسی می خواست بره حج یا کربلا می گفت هر چی کبوتر دیدین یاد من کنین . من نمی گم کبوتر شما هر چی کلاغ دیدین که رو یه شاخه نشسته یاد من کنین.
     
      می دونم زیادی شد اما یک کم دیگه تحمل کنین. یه حرفی هم میخوام به عزیز زندگی ام بگم:
    که منو به خاطر همه سختی ها و عذابها و رنجهایی که بهش دادم ببخشه . که امیدوارم ببخشه
    و بهش میگم ارزش تو بیش از اهورا بود و هست...و مطمئنم بدون من خيلی راحت تر بود.

     و حرفهای آخر :
    * صادق : کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می کنند.
    * اهورا : من / در قاب آیینه کهنه اتاقم
                 خورشید را / آسمان آبی را
                 عاطفه را
                به خیال سپردم.

     اهورای پاک نگهدار همه شما دوستان عزیز و گرانقدر.....یا حق


    سکوت را رج زدند


     


     

    شنبه، 3 آبان، 1382

    آخرشيم

    ۲۸ شعبان / ۲۵ اکتبر
    هفته سی و سوم
    گذشته ۲۱۹ / مانده ۱۴۶ روز

    ۱- درگذشت خطيب نامور حجة الاسلام و المسلمين شيخ محمد تقی فلسفی۱۴۲۹ ق
    ۲- آزادی زندانيان سياسی از جمله آية الله طالقانی ۱۳۵۷ش

    سلام...صبح شنبه همه دوستان گلم بخير...اول از همه چند تا چيز می خواستم بگم و بعد برم سراغ حرف امروزم
    الف ) ايران ۳۰۰ ميليون دلار به عراق کمک می کنه...!!!من چی بگم؟ از گشنه می دن به گشنه تر... چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است.

    ب) ما پروتکل امضاء نمی کنيم...ما پايبنديم...منافع ملی را می سنجيم....
    (هفته بعد) تو غلط می کنی امضاء نکنی مگه دست خودت...بچه بشين سر جات...زيادی وول بخوری می زنم تو سرتا....
    (هفته بعدتر) ما برای اينکه بگيم خيلی حقوق بشريم امضاء می کنيم...همه به ريش خودتون بخندين.

    ج)وزير انگليس که رفت...شروع می کنيم به شعر دادن..مرگ بر نخود فروش...گربه که نيست موش با دمش...

    روزی شخصی مياد نزد مجنون می گه مجنون ليلی داره آش نذر می کنه.ظرفی داری بده تا برم برات بگيرم.مجنون ظرفی می ده به اون شخص. ساعتی بعد اون شخص بر می گرده پهلوی مجنون و می گه : بابا تو هم دلت به کی خو شها...اين همه وقت الاف اين يارويی..بيکاری به خدا. مجنون می پرسه : مگه چی شده ؟  پاسخ می ده : ظرف و که بهش دادم و گفتم اين ظرف مجنون زد ظرف و شيکست.

     مجنون به فکر فرو می ره و بعد از چند لحظه می گه :

    اگر با من نبود ميلی 
    چرا ظرف مرا بشکست ليلی

    (از روح مرحوم جناب نظامی معذرت که اين و اينجوری گفتيم...خواهشا تو قبر نلرزيد)


    سکوت را رج زدند


     


     

    پنجشنبه، 1 آبان، 1382

    بدون شرح

    ۲۶ شعبان ۱۴۲۴/۱۲ اکتبر ۲۰۰۳

    آغاز آبان ماه....برابر با عقرب

    برای ديدن عکس اينجا را کليک کنيد.لطفا.

     

    • مطلب بعدی شنبه ۳ آبان


    سکوت را رج زدند


     


     

    سه‌شنبه، 29 مهر، 1382

    خفه شد

    ۱- رحلت فقيه مجاهد آية الله العظمی ميرزا محمد حسن شيرازی ۱۳۱۲ ق
    ۲- درگذشت آية الله سيد ابراهيم علم الهدی سبزواری ۱۴۲۰ ق
    ۳- روز صادرات

     هرکی می دیدی یه جور می خواست خوشحالی شو نشون بده...آخه تولد کم کسی نبود... تولد یه موعودی بود که همه وعده شو داده بودن... کسی که قراره بشر و نجات بده...آخه ما عادت به مرده خوری داریم... آخه مهدی خوشحال میشه وقتی میبینه یه عالمه جوون بیکار عین من تو خیابونن به بهونه تولدش هر کاری می خوان میکنن...نه؟

     
    مهدی جان من شنيدم وقتی تو مييای اونايی که ادعای مسلمونی دارن تازه می فهمن هیچی ندارن...مهدی آدم نون دینشو بخوره خوبه؟ ...مملکت ما هر کی ريش گذاشت و رفت تو مسجد هم فوق قبول می شه هم دکترا هم بهش نون می دن هم آب... تازه بهشم می گن حاج آقا التماس دعا؟ می دونی هم بهش وام می دن هم تخفیف بقال سر کوچه؟

     چه اسلام با حالی...می شه باهاش رو یه سطل ماست ۵۰ تومن تخفیف گرفت...اینو میگن حضور و بازتاب عینی دین. کیف می کنی؟ نمی دونم محمد فکر نکرد این بشر شعور نداره ؟ دین می خواد چیکار...ما همش دنبال یه چیز می گردیم که سواری بهمون بده...اونم چی بهتر از دین...هر قری خواستی می تونی باهاش بدی هر کی هم زر زیادی زد می گیم ملحد٬ کافر ٬ بی دین..چه می دونم هزار تا چیز دیگه...مهدی جان بازم ناز کن..بگو نمی یام..بابا این دینه اسلامه که محمد آورد..این عدل...اگه آره من کافر.

     دنیا شده عینهو چاه فاضلاب هر چی می خوای بهترش کنی بوی گندش بدتر می زنه تو دهنت و خفت میکنه...بد می گم؟ دنیا چه گناهی داشت آخه؟ زمین که معصیت نکرده بود ما آدما دچارش شدیم.

    دنیا دیگه خفه شد از همون اول که آدم و عیالش اومدن کثافت شروع شد تا حالا ...زمین چه گناهی کرده که ما شعور زمین را هم نداشتیم؟ افتادیم به جون داداشمون ...اونم سر هیچی؟
    واسه هوس از بهشتت ما را انداختی بیرون...حقمون بود...واسه شیکم ..حالا هم واسه شیکم از دین سواری می کشیم. مهدی جان...قربون قدت برم نمی خوای بیای؟ من خسته شدم...دیگه شدم تجسم عینی...(نمی شه بگم)
    ...زودتر بيا و اين دنيا را از شر کثافتهايی مثه من راحت کن.

       آخرين برگ سفرنامه باران اين است
     که زمين چقدر چرکين است

    يا حق
    اهورا


    سکوت را رج زدند


     


     

    یکشنبه، 27 مهر، 1382

    من فرزند آدمم

    ۲۱ شعبان المعظم ۱۴۲۴
    ۱۸ اکتبر ۲۰۰۳ ميلادی

    هفته سی و دوم
    گذشته ۲۱۲/مانده ۱۵۳ روز

    ای فرزند آدم

    آنان که با من قهر کرده اند و از من بريده اند
    اگر می دانستند چه اندازه به ديدارشان
    مشتاقم و انتظار می کشم

    آنان که با من به دشمن بر خاسته ودر
    مقابل اقتدار و عظمت من تيغ پيکار و
    کارزار کشيده اند،اگر می دانستند چه مايه
    به دوستی و مهرشان دل بسته ام...

    آنان که روی از درگاه من برگردانده اند
    اگر می دانستند چقدر دلم برايشان
     تنگ شده است...

    اگر می دانستند بند بند وجودشان به
    شوق من از هم می گسست و پاره های
    جانشان به اشتياق از هم می گسيخت
    و دل و قلبشان از خوشی آب می شد
    اگر می دانستند...

    ای فرزند آدم...!


    سکوت را رج زدند


     


     

    پنجشنبه، 24 مهر، 1382

    خيال

    ۱۹ شعبان/ ۱۶ اکتبر
    ۱- غزوه بنی المصطلق ۶ق
    ۲- به آتش کشيدن مسجد جامع کرمان توسط مزدوران رژيم پهلوی ۱۳۵۷ش
    ۳- اشغال خرمشهر توسط قوای متجاوز بعثی عراق ۱۳۵۹ش
    ۴- روز پيوند اوليا و مربيان....روز جهانی غذا

     سام عليکم...خوبيد؟ خوشيد؟   
    حرفهايی داشتم که دلم می خواست برا آقا مهدی بگم اما صلاح بود برای هفته آينده. همينطور حرفهايی در مورد سرکار خانم شيرين عبادی و همينطور خانم نوروزی و همينطور اين محمد ف. همان مرودشتی ؟ معرف حضور هستند که؟

     خان دايی ما از تهران اومده بودند. به محض ورود به خطه سبز اصفهان اقدام به خريداری سه فروند.؟ سه دانه؟ سه نخود؟ سه لول؟   سه نفر...حالا هرچی جوجه نمودند . مادر بزرگ بنده با همان دمپايی معروف دنبال دايی بخت برگشته مان نمودند و دايی جان مجبور شدند به خاطر قوه قهر ننه جانمان مايلاملاکشان را به منزل يکی از اقوام منتقل کنند.
     
     بعد از این عمل...دایی بالای منبر رفتند که : من سه تا جوجه خریدم..پس فردا این سه تا بزرگ می شن ...می شن مرغ..هر کدوم سه تا تخم بکنند می شن ۱۲ تا مرغ ...بعد دوباره یکی سه تا تخم٬ می شن...۳۰تا(رام رام)....همینجوری...من میلیاردر می شم...می تونم هر روز مرغ با پوسته اضافی بخورم...تو(خطاب به نن جانمان)نمی خوای پیشرفت منو ببینی...حالا اونا مرغا منو بزرگ می کنند و سودشم خودشون می برن...حالا اگه ندیدی...(الیته به شوخی) من میلیاردر می شدم..من فلان....

     زمان گذشت....

     و باز هم همينجوری گذشت....

     دو هفته بعد ...سوباسا توپو بدش به من ديگه...(ببخشيد به گيرنده هاتون ور نريد اشکال از فرشتنده هامونس)
     دايی جان دوباره به ولادشون برگشتند...و همان دم اول به ديدار معشوقشان( که همان خانم مرغ باشند شتافتند) بعد از مدتی ايشون برگشتند و من ديدم که آقا غرق در مکاشفه می باشند و بعد يهو زد زير خنده...گفتم دايی چيه؟ گفت : اهورا سه تا جوجه مرغ و يادته؟
    گفتم :‌آره
    گفت : يادته چی می گفتم؟
    گفتم : آره
    گفت: از اون سه تا يکيشون و گربه ميل نمودند....ديگری رفت لا خاک...سومی هم خروس شده.

     من تا کی داشتم می خنديدم...نقل خروس شدن نيست...نقل اين خيال پردازی های بشر واسه....احتياج به توضيح هست؟
    ==============
    قربون شکل ماهتون يه سوال داشتم...خواهش دارم به هر صورت که می تونيد جواب بدين با آف لاين کامنت يا ميل....نشانی IDيا هو ام بالا سمت راست است...و اما سوال؟

     به نظر شما دوست عزيز کدام قالب بيشتر به اينجا مياد و قشنگتره..اون قالب قديمی يا اين قالب جديد...واقعا منتظر نظرتون هستم.
    ==============
    فردا هم جمعه است..يه جمعه ديگه...يه هفته ديگه گذشت با همه خوبيها و بديهاش اما با يه اميد که يه هفته به مهدی عزيزم نزديکتر شدم...سلام بر تو ای انتظار سبز.

     يا حق..داش اهورا


    سکوت را رج زدند


     


    با سلام خدمت دوستان عزیزم :برای استفاده از دستورات این وبلاگ لطف کنید و با من هماهنگ کنید...از احترامتان ممنون...اهورا طراحی وبلاگ توسط اهورا آرام در تاریخ 19 شهریور 1382 برابر با میلاد مولی علی@تقدیم به عزیز دلم که خیلی دوستش دارم. تغییرات بعدی وبلاگ در تاریخ 24 آذر ماه 1382 توسط اهورا@تقدیم به آسمانی ترین عزیز دلم...به همان که اهوراترین است

      RSS 2.0